![]() |
![]() |
|
| خواستم برای از دست دادنت اشک بريزم، ديدم تمام اشک هايم را برای بدست آوردنت ريختم |
الهی ...
تودوست می داری که من تورادوست دارم باان که بی نیازی ازمن . پس من چگونه دوست ندارم که تومرادوست داری بااین همه احتیاج که به تودارم. الهی... من غریبم وذکر توغریب . ومن باذکر توالف گرفته ام.زیرا که غریب باغریب الف گیرد. تذکره الاولیای عطار ....................................................... شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:1 توسط زیبا |
|
خوش به حال بچّه آهویی که تو توی صحرا ضامن او بوده ای ! پس بیا من بچّه آهو می شوم بچّه آهویی که تنها مانده است بچّه آهویی که تنها و غریب در میان دشت وصحرا مانده است روز و شب در انتظارم ، پس بیا دوست شو با من ، مرا هم ناز کن بند غم را از دو پای کوچکم با دو دست مهربانت باز کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:0 توسط زیبا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:50 توسط زیبا |
|
بگذار تنها باشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:53 توسط زیبا |
|
|
الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد اندم که بی یاد تو بنشینم جهان ییر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینش اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم او ست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پراز شهاب می شود
تو آامدی ز دورها و دور ها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببرامید دلنوازمن ببر به شهر شعرها و شور ها
به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:34 توسط زیبا |
|
|
تو رهاترین و آشناترین درد در زاوایای قلبم . تو همانی که اگر چشمها و این منم که از حضور در خیالت وا مانده ام .
. . .
باورم نمی شد که این همه آدم دوسم داشته باشن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:31 توسط زیبا |
|
|
وقتی تو نیستی نه هستهای من چنان که بایدند ٬ نه باید ها . برایم هر روز بی تو روز مباداست .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:11 توسط زیبا |
|
|
سلام به دوستان و هواداران رهی معیری .
10 اردیبهشت سالروز تولد چهارمین غزلسرایی از متاخرین را به شما تبریک می گویم شعر زیر یکی از بهترین غزل های این شاعر گران قدر است .
چون زلف توام جانا , در عین پریشانی من خاکم و من گردم , من اشکم و من دردم خواهم که ترا در بر , بنشانم و بنشینم ای شاهد افلاکی , در مستی و در پاکی در سینهء سوزانم , مستوری و مهجوری از آتش سودایت , دارم من و دارد دل دل با من و جان بی تو , نسپاری و بسپارم ای چشم رهی سویت , کو چشم رهی جویت ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:2 توسط زیبا |
|
|
سهم من از شب شايد همان ستارهایی باشد که هميشه پنهان است و يا به قول قاصدکها ستاره من همان است که پيدا نيست . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:42 توسط زیبا |
|
|
( شعرام پیشکش تو ٬ غم تو مال من )
. . . در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم . بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است . و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد . و خاصیت عشق این است . کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم ٬ آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم . بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم . بیا زودتر چیزها را ببینیم . ببین ٬ عقربک های فواره در صفحهء ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند . بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام . . . .
شاید بیایو این شعر رو بخونی ٬ تقدیم به تو .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:58 توسط زیبا |
|
|
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد ومی تراشد. این زخم که شخم زد دل و روح و جسم و جانم را٬ فرصت بودن ٬ زیستن ٬ ماندن از من گرفت .
هزار سال به سوی تو آمدم ٬ افسوس ! هنوز دوری ! دور از من ٬ ای امید محال هنوز دوری ٬ آه ٬ از همیشه دورتری ! همیشه ٬ اما ٬ در من کسی نوید می دهد که می رسم به تو ! شاید هزار سال دیگر .
امشب بدترین شبه زندگیم بود . به اندازهء همه عمرم گریه کردم . . . . من از بلندای قله فراموش شدگان با شما سخن میگويم. با من بگوييد عشق چه رنگی است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژهای که کتابهای قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 3:54 توسط زیبا |
|
|
شعری که میخوام بنویسم خیلی دوسش دارم ٬ اما بنا به دلایلی نتونستم از شاعرش اجازه بگیرم . نمیدونم شایدم می ترسیدم که اجازه نده من توی وبلاگم شعرشو بنویسم . --------------------------------------- تنم هر روز می لرزد و قلبم سخت می گیرد ٬ و این معنای تلخی می دهد ٬ از عشق می ترسم . لبم هر روز می خشکد و این معنای سردی می دهد ٬ در عشق می پوسم . ولی زیبا ٬ چنین هر روز لرزیدن و خشکیدن چنین از عشق ترسیدن و پوسیدن بدان در راه تو بسیار می ارزد . دلم ابریست ٬ تنهایم برای سفره تنهایی ام اینک ٬ تو مهمان باش زیبایم . تنم زخمیست ٬ بیمارم سکوتم از لبانش درد می بارد ٬ برای زخمهای کهنه ام اینک ٬ تو درمان باش زیبایم . سراپا بغض می گیرم ولی لبریز فریادم ٬ پرم از ابر ٬ صد افسوس زیبایم ٬ که باران با تمام کینه اش امشب نمی بارد وگرنه پاسخش را تا سحر با اشک می دادم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:9 توسط زیبا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 15:21 توسط زیبا |
|
|
چه قدرسخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش هيچ چيز جز سلام نتونی بهش بگی چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه دونه های اشک صورتت رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندی .
. . . هيچ وقت, هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد . امشب دلی كشيدم شبيه نيمه سيبی . كه به خاطر لرزش دستانم در زيرآواری از رنگها ناپديد ماند . به جز حضور توهيچ چيز اين جهان بيكرانه را جدی نگرفتم. حتی عـــــــــشــــــق را . . .
. . . مهربا نی را هنگامی ياد گرفتم كه بچه ای ميخواست با آبنبات كوچكش آب شور دريا را شيرين كند . . . . عاشقی را شرط اول ناله و فرياد نيست تا کسی از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقی مقدور هر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست . . . آنكس كه می گفت دوستم دارد عاشقی نبود كه به شوق من آمده باشد رهگذری بود كه روی برگهای خشك پاييزی راه مي رفت . صدای خش خش برگها همان آوازی بود كه من گمان می كردم می گويد: دوستت دارم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:20 توسط زیبا |
|
|
شب ها ٬ که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی . آوای تو می آوردم از شوق به پرواز شب ها ٬ که سکوت است و سکوت است و سیاهی . امواج نوای تو ٬ به من می رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو ٬ چو ماهی . وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق ٬ گواهی دید از تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سر خوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همراه تویی ٬ هر چه تو گویی و تو خواهی .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 1:31 توسط زیبا |
|
|
من باره سنگینم مرا بگذارو بگذر
نیکم . بدم . اینم . مرا بگذارو بگذر دردم نمیداند کسی بگذار تا مرگ کوشد به تسکینم . مرا بگذارو بگذر در دیده رویای عدم سنگین نشسته در خوابه شیرینم . مرا بگذارو بگذر آینه دل تیره از زنگاره غمهاست بیرنگ و رنگینم . مرا بگذارو بگذر بگذار زنجیرم کشد دژخیم ایام درخورد نفرینم . مرا بگذارو بگذر بگذار جز کابوس ناکامی نبیند چشم جهان بینم . مرا بگذارو بگذر بگذار تا در ماتم ویرانی خویش چون جغد بنشینم . مرا بگذارو بگذر من بار سنگینم مرا بگذارو بگذر نیکم . بدم . اینم . مرا بگذارو بگذر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 1:29 توسط زیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سرزمين من خوش آمدين هر كس هر مطلبی بده اين جا ميزارم شعر جوك آهنگ هر چي . خوش باشين ..
|
| آرشیو موضوعی |
|
اشک غزلی از شهر آشوب همواره تویی |
|
RSS
|